سوره آل عمران

سوره آل عمران - آیه 122 - جزء 4


إِذْ هَمَّت طَّائِفَتَانِ مِنكُمْ أَن تَفْشَلَا وَاللَّهُ وَلِيُّهُمَا ۗ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ‎



پخش قاری سوره شماره آیه
محمد صدیق منشاوی سوره آل عمران 122
عبدالباسط محمد عبدالصمد سوره آل عمران 122
محمود خلیل الحصری سوره آل عمران 122
پخش قاری شماره صفحه ردیف
مصطفی اسماعیل 66 1
محمد صدیق منشاوی 66 2

معنای آیه

[یاد کنید که] در آن هنگام دو گروه از شما بر آن شدند که سستی و ناتوانی نشان دهند [و از جنگ منصرف شده، برگردند]، در حالی که خدا یار و یاورشان بود [لذا از این قصد شیطانی بازشان داشت] و مؤمنان باید فقط بر خدا توکل کنند.


تفسیر قرآن


بعد از برگشت عبدالله ابي و سيصد نفر از يارانش، طايفه «بنوسلمه» از قبيله اوس و «بنوحارثه» از قبيله خزرج نيز قصد برگشت نمودند. امّا آن ها به زودي از تصميم خود برگشتند و با پيامبر(ص) به جبهه نبرد رفتند. (مجمع) لذا اين آيه مي فرمايد: «وقتي دو دسته از شما در دل از رفتن به جهاد سستي كردند، در حالي كه خدا ولی و ياورشان بود‌ و براى مؤمن که خدا ولى اوست سزاوار نيست، كه در خود سستى و ترس راه دهد، بلكه مؤمن باید امر خود را به خدا واگذار كند، كه هركس بر خدا توكّل كند، خدا وى را كافى خواهد بود.

جنگ احد:

چون مشرکين در جنگ بدر با هفتاد کشته و هفتاد اسير به مکّه بازگشتند، ابوسفيان که با کشته شدن ابوجهل و عتبه به رياست قريش رسيده بود، براي اين که کينه ی پيغمبر(ص) و مسلمين را در دل هاي آن ها نگه دارد، گريه بر کشته ها را ممنوع کرد و سال بعد با سه هزار سوار و دو هزار پياده و تجهيزات کافي به مدينه حرکت کرد و براي پايداري هرچه بيشتر قريش، بت هاي بزرگ و زنان را هم با خود آورده بود. چون عبّاس عموي پيغمبر (ص) خبر را به آن حضرت رسانيد، شوراي جنگي تشکيل داد، عبدالله ابي گفت: در شهر بمانيم، چون در شهر زن ها و بچّه ها و پيرمردان هم مي توانند از پشت بام ها به ما کمک کنند و هر وقت هم ما در شهر مانده ايم پيروز شده ايم و برعکس، هر وقت به بيرون شهر رفته ايم شکست خورده ايم. هر چند نظر خود پيغمبر (ص) نيز همين بود، ولي از آنجا که نظر عدّه ی بيشتري مخصوصاً جوان ها بر اين بود، که در بيرون شهر با دشمن مصاف کنند، آن حضرت نظر اکثريّت را پذيرفت و به طرف احد حرکت کرد.

در بين راه عبدالله ابي به بهانه اين که به نظر او عمل نشده با سيصد نفر از يارانش برگشت و بدين ترتيب، پيامبر (ص) تنها با هفتصد نفر به احد رسيد. در احد، عبدالله بن جبير را با پنجاه تيرانداز مأمور مراقبت از درّه اي نمود، که در بين کوه احد بود، تا مانع عبور دشمن از درّه شوند و به آن ها تأکيد فرمود، که در هيچ حالي درّه را ترک نکنند. و از آن طرف هم ابوسفيان خالدبن وليد را با دويست سوار مأمور نمود، که وقتي جنگ مغلوبه شد، از آن درّه از پشت سر به مسلمين حمله کنند.

ابتدا «طلحة بن ابي طلحه» از بني عبدالدّار پرچم قريش را برداشت، که علي (ع) خود را به او رساند و او را کشت. بلافاصله برادرش ابوسعيد پرچم را برداشت، که علي (ع) او را هم کشت. بار سوّم مسافع پرچم را برداشت، که او هم به دست علي (ص) کشته شد و اين عمل تا نُه بار تکرار شد و هر بار علي(ع) بردارنده ی پرچم را که همه از بني عبدالدّار بودند به درک واصل کرد. آن گاه برده ی سياهي از بني عبدالدّار به نام صوّاب پرچم قريش را برداشت، که علي (ع) دست راستش را قطع کرد و چون پرچم را به دست چپش گرفت، علي (ع) دست چپش را هم قطع کرد، آن گاه با ضربه ی ديگر او را هم به درک واصل کرد.

چون جنگ شروع شد، مسلمانان دشمن را شکست دادند و آن ها با به جا گذاشتن و انداختن تعدادي از جنگ افزارها و آذوقه شان از ميدان نبرد فرار کردند و مسلمين شروع به جمع آوري غنايم آن ها نمودند. تيراندازان درّه، که وضع را تماشا مي کردند، گفتند: اگر ما در اينجا بمانيم، از غنايم بي بهره خواهيم ماند. هرچه عبدالله فرمانده شان آن ها را پند داد، که از خدا بترسيد و در مورد حفظ درّه خلاف دستور پيغمبر(ص) ننماييد،‌ جز دوازده نفر از آن ها که با عبدالله ماندند، بقيّه براي جمع غنايم درّه را ترك كردند.

خالد که جريان را مي ديد، با سوارانش به طرف درّه هجوم برد و با کشتن عبدالله و يارانش از پشت سر به مسلميني که از مرکب هاشان پياده شده و به جمع غنايم مشغول بودند، حمله کرد. لشکر شکست خورده قريش هم که درحال فرار بودند، چون پرچمشان را در ميدان در حال اهتزاز دیدند، برگشتند و شمشير در ميان مسلمين نهادند. با کشته شدن عدّه اي از مسلمين از جمله سردار رشيد اسلام حمزه، بقيّه به سختي مرعوب شده و جز علي (ع) و ابودجّانه بقيّه از ميدان فرار کرده و از کوه بالا رفتند.

هند مادر معاويه به وحشي غلام جبير بن مطعم، که زوبين انداز ماهري بود گفت: اگر يکي از سه نفر: پيغمبر (ص) ، علي (ع) و حمزه را بکشي تمام طلاهايم را به تو مي دهم.

وحشي گفت: مسلمانان پيغمبر را چون نگين انگشتر در ميان دارند، لذا کشتن او از عهده من خارج است. علي هم بسيار مراقب است؛ ولي حمزه چون بي هواست، ممکن است بر او دست يابم. ازاين رو، کمين کرد و همين که حمزه در اثر برخورد به چين و شکن هايي به زمين خورد، زوبين خود را به طرف او پرت کرد، زوبين به پهلويش خورد و او را از پاي درآورد. وحشي جگر حمزه را بيرون آورد و براي هند برد و هند جگر حمزه را به دندان گرفت، که بخورد، ولي چنان در دهانش سخت شد، که نتوانست آن را بخورد. آن گاه هند خود را به حمزه رساند و با بريدن گوش ها و دست و پا و بعضي ديگر از اعضايش او را مُثله کرد.

هر حمله اي که به طرف پيغمبر(ص) مي شد، علي (ع) آن را دفع مي کرد. در اين موقع شمشير علي(ص) شکست و پيغمبر(ص) شمشير خود را که موسوم به ذوالفقار بود به آن حضرت داد و علي (ع) با آن که حدود هفتاد زخم برداشته بود با ذوالفقار به مشركين که مي خواستند به هر ترتيبي که شده پيغمبر (ص) را بکشند حمله مي نمود و آن ها را از هر طرف به عقب مي راند. در اين موقع جبرئيل نازل شد و گفت: اي محمّد، اين است معناي مواسات. پيامبر (ص) فرمود: علي از من است و من از علي و فرمود: جبرئيل را ميان آسمان و زمين مشاهده کردم، که مي گويد: «لافَتيٰ اِلّا عَلي، لاسَيفَ اِلّا ذُوالفَقار».

زني به اسم «نسيبه» که براي کمک به زخمي ها آمده بود، چون ديد پسرش از جنگ فرار مي کند گفت: کجا فرار مي کني، از خدا و رسولش؟ او دو باره به ميدان برگشت و جنگيد تا شهيد شد. نسيبه شمشير پسرش را برداشت و به قاتل پسرش حمله کرد و او را کشت. آن گاه به دفاع از پيغمبر (ص) پرداخت، تا اين که زخم هاي فراوان برداشت.

ابن ابي الحديد گويد: پيامبر (ص) در اين موقع فرمود: «سهم نسيبه در اين جنگ از فلان و فلان بيشتر است؛ امّا پيامبر (ص) اسم آن ها را برده است‌ و راوي به پيامبر (ص) خيانت کرده كه اسم آن ها را به فلان و فلان تبديل كرده است؛ ولي معلوم است آن ها کساني بوده اند، که به خاطر قدرتشان راوي جرأت نکرده اسمشان را ببرد.

در اين موقع «ابن قُمئه» به پيغمبر(ص) حمله کرد و ضربتي به شانه ی آن حضرت زد و به گمان اين که پيغمبر (ص) را کشته است، فرياد زد: به لات و عزّيٰ سوگند، محمّد را کشتم. مسلمين هم به گمان اين که پيامبر (ص) کشته شده، ميدان را رها كرده و ازکوه بالا رفتند.

پيامبر اکرم (ص) در سايه ی شمشير علي (ع) خود را به کوه رسانيد و دستور فرمود: صدا بزنيد، مسلمانان اين محمّد است، کجا مي رويد؟ مسلمانان برگشتند و پيامبر (ص) زبان ملامت بدان ها گشود، که چرا ميدان را ترک کرديد؟ مسلمانان با شرمندگي گفتند: ما آوازه ی قتل تو را شنيديم و ديگر نخواستيم بمانيم. در اين جنگ هفتاد نفر از مسلمانان کشته شدند وپيشاني و دندان هاي پيشين پيامبر (ص) نيز شکست. (مجمع و درّمنثور)

تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان




نکات دیگر