معنای آیه
آيه ى قبل گفت وگوى حضرت ابراهيم با نمرود پيرامون توحيد و هدايت از طريق استدلال بود، در این آیه نمونه ى دوّم خروج از ظلمات به نور، پيرامون معاد و هدايت به صورت محسوس است، که در مورد سرگذشت يكى ديگر از انبياء پيشين ارميا» و به قولی «عزير» است.
و مي فرمايد: يا همچون کسي که از کنار يک آبادی که در اثر سانحه اي چون زلزله ويران شده بود مي گذشت، که ديوار خانه ها ی آن بر سقف هاشان فرو ريخته بود و اجساد و استخوان های اهل آن در هر سو پراکنده بود، او با خود گفت: چگونه خدا این مردم را بعد از مرگشان زنده می کند؟ پس خدا او را صد سال میراند و سپس وی را زنده کرد و از او پرسید: چقدر اینجا ماندی؟ گفت: یک روز یا بخشی از یک روز.
خداوند فرمود: نه، صد سال است در اینجا مانده ای، به غذا و نوشیدنیت بنگر، که با گذشت سال ها تغییری نکرده است. و براي اين که بداني که صد سال از درنگت در اين مکان گذشته، به الاغت بنگر که به صورت استخوان هاي پوسيده در آمده است؛ حال بنگر، كه چگونه آن ها را به پاي مي داريم و سپس بر آن ها گوشت مي پوشانيم؛ و چون حقيقت بر او آشكار شد، گفت: اکنون دانستم، که خداوند بر انجام هر کاري تواناست.
بعضي گفته اند: «خرش هم مانند خودش و طعام و شرابش سالم به جاي مانده بود». و حال آن كه هدف اين بوده، که به آن شخص فهمانده شود خداوند قادر است جلو چشمت بر استخوان هاي پوسيده ی الاغت گوشت بروياند و آن را زنده كند، روز قيامت هم مي تواند اين چنين مردگان را زنده كند. امام کاظم (ع) هم فرموده: خداوند الاغ عزير را هم ميراند و براي اين که عزير بداند چگونه خدا مردگان را زنده مي کند، الاغش را جلو چشمش زنده کرد (ابوالفتوح) و به قول صاحب الميزان از آن رو قرآن زنده کردن الاغ عزير را با او ذکر نکرده، که از ادب دور بوده است.
اصولاً خرش هم سالم به جاي مانده بود، چه معني دارد؟ آيا الاغش بدون اين که جائي برود، يا اهل خانه عزير که در پي او آمده بودند يا ديگري بدون اين كه خر را بيابند و با خود ببرند، صد سال آنجا مي چريد و زنده بود! اين خيلي عجيب است.
امام علي(ع) مي فرمايد: عُزير در حالي که پنجاه سال داشت و زنش حامله بود از خانه بيرون رفت، خدا او را صد سال ميراند؛ آن گاه او را برانگيخت؛ سپس به خانه برگشت، در حالي که پنجاه سال داشت و آن پسرش صد ساله بود. (مجمع)
و بنا بر روايتي، عزير بر خرش سوار شد، به نزد قومش رفت و گفت: من عُزيرم، او را تکذيب کردند؛ پس تورات را از بر خواند؛ با آن که هيچ کس قبل از او تورات را از بر نداشت؛ پس بدين وسيله او را شناختند و گفتند او پسر خداست. (صافي)
موسي بن جعفر (ع) فرموده: يک بار من از دشمنان مي گريختم، به يكي از دهات شام رسيدم، ديدم مردم آن ده به سوي کوهي در آن حوالي مي روند. پرسيدم: چه خبر است؟ گفتند: در اين کوه غاري است و در آن غار راهبي است، که سالي يک بار از آن بيرون مي آيد و براي مردم حرف مي زند و مشکلات مذهبي آن ها را بازگو مي کند.
من هم با آن ها رفتم. دم غار منبري گذاشتند و پيري از غار بيرون آوردند و بر آن نشاندند. پير نگاهي به اطراف انداخت، مرا که ديد گفت: تو در ميان اين ها غريبي؟ گفتم: آري. گفت: از مائي يا بر مائي؟ گفتم از شما نيستم. گفت: از امّت محمّدي؟ گفتم: آري. گفت: از دانشمندان آنهايي يا از نادانانشان؟ گفتم: از نادانان نيستم. گفت: من از تو بپرسم يا تو از من مي پرسي؟ گفتم: اختيار با توست. گفت: من مي پرسم. گفتم: هر چه خواهي بپرس.
گفت: ما و شما مي گوئيم درختي است در بهشت به نام «طوبيٰ»، ما مي گوييم آن در سراي عيسيٰ است و شما مي گوييد در سراي محمّد و در بهشت خانه اي نيست، که شاخه اي از آن درخت در آنجا نباشد، مثال آن درخت در اين دنيا چيست؟ گفتم: مثال آن درخت در اين دنيا آفتاب است، که چون بتابد، هيچ خانه اي نيست، مگر اين که شعاعي از آن در آنجاست. گفت: راست گفتي.
ما و شما مي گوئيم: بهشتيان از غذاهاي بهشت مي خورند و از آن ها کم نمي شود، مثال آن در دنيا چيست؟ گفتم: کتاب خدا که هر چه از آن بخوانند و استفاده برند به حقيقت معناي آن هم نرسند. گفت: نکو گفتي.
مرا خبر ده از آن که ما و شما گوئيم: اهل بهشت در بهشت طعام و شراب مي خورند، ولي ايشان را بول و غايط نيست، مثال آن در دنيا چيست؟ گفتم: جنين، که در شکم از طعام و شرابي که مادر مي خورد، او هم مي خورد، ولي او را بول و غايتي نباشد. گفت: نکو گفتي.
خبر ده مرا از کليد بهشت که از طلاست يا نقره يا چيز ديگر؟ گفتم: کليد بهشت نه از طلاست نه از نقره، بلكه زبان مؤمن است، که در دهان بگرداند و لااِلهَ اِلَّا اللهُ بگويد. ترسا گفت: همه را درست گفتي؛
ولي مسئله اي از تو مي پرسم، که در آن متحيّر ماني. گفتم: اگر جواب درست گويم، به دين ما در مي آيي؟ گفت: آري و بدان عهد کرد. گفت: خبر ده از آن دو برادر هم شکم که به يک شب از مادر زادند و به يک روز هم مردند؛ در حالي که يکي دويست ساله بود و ديگري صد ساله. گفتم: ايشان عزير و عزر بودند، که با هم از مادر متولّد شدند، بعد از پنجاه سال عزير در حالي که بر الاغش سوار بود و مقداري انگور و انجير و شير و آب براي خوردن و آشاميدن همراه داشت از خانه بيرون آمد، به دهي رسيد، که ويران شده بود و اهاليش مرده بودند، بر سبيل تعجّب پرسيد: چگونه خداوند اين اشخاص را زنده مي کند؟ خداي تعاليٰ او را ميراند و خرش از جانب ديگر افتاد و مرد.
بعد از صد سال خداوند او را زنده کرد. جبرئيل از او پرسيد: چه مدّت در اينجا افتاده بودي؟ گفت: يک روز يا بخشي از يک روز. گفت: خیر، صد سال است اينجايي، اکنون از روي عبرت به طعام و شرابت نگاه کن که تغيير نيافته اند؛ ولي به استخوان هاي الاغت كه پوسيده اند نگاه کن که چگونه خداي تعاليٰ او را پيش تو زنده مي کند. برادرش پنجاه سال ديگر بماند. آن گاه در يک روز هم بمردند.
راهب گفت: راست گفتي و من گواهي مي دهم که خدا يکي است و محمّد بنده و رسول اوست. آن جماعت نيز ايمان آوردند. (مجمع و ابوالفتوح)
با اراده الاهى استخوان محكم، متلاشى مى شود، ولى غذايى كه زود فاسد مى شود، صد سال سالم باقى مى ماند. معاد، علاوه بر روحانی جسمانى هم هست؛ زيرا اگر تنها روحانى بود، سخن از استخوان به ميان نمى آمد.
بعضى از مفسران به اصطلاح روشنفكر مانند نويسنده «المنار» و «مراغى» گفته اند: عزیر به يك نوع خواب و «کوما» فرو رفته بوده است؛ هر چند صد سال در حال کوما بودن بدون رساندن غذا به شخصی از طریق سرم و امثال آن که امروزه معمول است، هيچ دليلى هم در آيه بر اين گفتار نيست، بلكه ظاهر آيه اين است كه پيامبر مزبور از دنيا رفت و پس از يكصد سال زندگى را از سر گرفته است.
تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان
نکات دیگر