معنای آیه
3 ـ «پروردگارا، در ميان آن ها (ذریّه من) پيامبري هم از خودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آن ها بخواند و كتاب و حكمت به آن ها بياموزد و پاكشان سازد، كه تو عزيز و حكيمي.»
بسا «كتاب» اشاره به کتاب آسماني و حکمت اشاره به علوم و اسرار و علل و نتايج احکامی است که پيامبر تعليم مي دهد.
رسول خدا (ص) فرموده: «اَنَا دَعوَةُ اَبی اِبراهيم: من نتيجه ی دعای ابراهيم هستم، که فرمود: «رَبَّنا وَابعَث فيهِم رَسولاً مِنهُم» (تفسير صافی)
در اين آيه فرستادن پيامبر، تلاوت آيات بر مردم، تعليم کتاب و حکمت بدانان و تزکيه آن ها به ترتيب ذکر شده است؛ زيرا پيامبری بايد باشد، که آيات خدا را به مردم تلاوت کند و کتاب و حکمت بدانان بياموزد، تا تزکيه شوند. بنابراين، هدف بعثت انبيا تزکيه است و تزکيه هم ميوه شجره تعليم کتاب و حکمت است. تزکيه هم خود عصاره و حاصلی دارد به نام «معرفت و شهود و علم حضوری نسبت به پروردگار.»
چنان که خداوند فرموده: «اِن تَتَّقوا اللهَ يَجعَل لَكُم فُرقانًا وَ يُكَفِّر عَنكُم سَيِّئاتِكُم وَ يَغفِر لَكُم: اگر از خدا پروا کنيد، به شما قدرت تميز (حقّ از باطل) خواهد داد و از خطاهاتان چشم خواهد پوشيد.» (انفال 8/٢٩)
داستان اسماعيل و مکّه: چون ساره همسر ابراهيم سنّش بالا رفته بود؛ از داشتن فرزند مأيوس شده بود؛ و از طرفي، چون مي ديد همسر مهربان و با وفايش در آرزوي فرزند به سر مي برد، کنيز خود هاجر را به او واگذار کرد. هاجر از ابراهيم حامله شد و فرزندي آورد، که او را اسماعيل نام نهادند. ولي ساره سخت غمگين شد و ابراهيم را به خاطر هاجر اذيّت مي کرد. ابراهيم به خدا شکايت نمود. از جانب خداوند به او وحي شد، که «زن مِثل دنده ی کج است، اگر او را به همان حال بگذاري از آن استفاده مي بري و اگر بخواهي او را راست کني مي شکند».
آن گاه خدا به ابراهيم، که در سرزمين شام زندگي مي کرد، فرمود: ايشان را از پيش ساره ببر، چون او با تو نيکي کرد و هاجر را به تو داد، تو هم رنج او را روا مدار. ابراهيم عرض کرد: خداوندا، او را کجا برم؟ فرمود: به حرم امنم مکّه. سپس خداوند جبرئيل را با براق نازل کرد و جبرئيل ابراهيم و هاجر و اسماعيل را با خود به طرف مکّه حرکت داد. به هر مکاني که درخت و زراعت و نخل داشت مي رسيدند،
ابراهيم از جبرئيل مي پرسيد: اينجا؟ و او مي گفت: نه، برو؛ تا به سرزمين مکّه رسيد و او را در محلّ خانه کعبه گذارد. ابراهيم با ساره عهد کرده بود، که پياده نشود، تا به سوي او بازگردد. چون هاجر و اسماعيل پياده شدند و ابراهيم مي خواست برگردد، هاجر به او گفت: ما را در جايي رها مي کني، که نه مونس و نه آب و گياهي دارد؟ ابراهيم گفت: خدايي که مرا فرمان داده، که شما را در اينجا بگذارم مشکلتان را هم حلّ خواهد کرد. اين را گفت و برگشت. و هنگامي که به «کدا» (کوهي است در سرزمين طويٰ) رسيد، روي خود را برگرداند و به درگاه خدا عرض کرد: پروردگارا، من زن و فرزندم را در سرزمين بي زراعتی نزد خانه محترم تو سکونت دادم، تا نماز به پا دارند، پس دل هاي بعضي از مردم را به سوي آنان گرايش ده و آنان را از محصولات روزي ده؛ باشد که شکرگزاري کنند. (ابراهيم 14/3 (ع) )
چون روز بالا آمد و گرما شدّت يافت، هاجر و فرزندش اسماعيل تشنه شدند؛ از اين رو، هاجر اسماعيل را زمين گذاشت و خود به دنبال آب از صفا بالا رفت. سرابي در وادي به چشم او برق زد، پنداشت آب است؛ ازاين رو، از صفا پائين آمد و به دنبال آن شتافت، تا به مروه رسيد، ولي آبي نيافت.
دوباره شتابان به صفا برگشت، باز در صفا سرابي در وادي به چشم او برق زد؛ از اين رو، براي رسيدن بدان از صفا پايين آمد، ولي باز آبي نيافت تا به مروه رسيد. تا هفت مرتبه اين عمل را تکرار کرد.
بار هفتم، که هاجر از يافتن آب مأيوس شده بود، به نزد اسماعيل رفت، ديد او از بس پاشنه ی پاهايش را از تشنگي و دوري مادر به زمين زده، شن ها کنار رفته و زمين گود شده و آب در آن ظاهر شده. هاجر مقداري بيشتر شن ها را کنار زد و در اطراف آن جمع کرد، تا از آب پر شود؛ از اين رو، آن چشمه «زمزم» ناميده شد، چون زمزم به معني پرکردن است.
اکنون به عنوان واجب بر حاجيان فرض است، که به پيروي از هاجر بين صفا و مروه را هفت بار بپيمايند.
وقتي آب در سرزمين مکّه ظاهر شد، پرندگان براي خوردن آب در آن حوالي به پرواز درآمدند و قبيله ی «جرهم» كه در «عرفات» نزديکي مکّه فرود آمده بودند، چون پرندگان را در آن حوالي ديدند، فهميدند آنجا آبي است. و چون به جست و جوي آب بر آمدند، ديدند که زني و کودکي در کنار چشمه اي و در سايه ی درختي قرار گرفته اند.
از هاجر پرسيدند: تو کيستي و جريان تو و اين کودک چيست؟ گفت: من همسر ابراهيم خليل الرّحمان هستم و اين کودک فرزند اوست، خدا به او دستور داده، که ما را به اينجا بياورد. گفتند: اجازه مي دهي ما در اينجا بمانيم و از اين آب استفاده کنيم و شما هم از تنهايي به در آييد و فرزند شما را بپروريم؟ هاجر گفت: بايد باشد تا ابراهيم بيايد. بعد از سه روز ابراهيم آمد، هاجر عرضه داشت: در اين نزديكى مردمى از جرهم سكونت دارند، از شما اجازه مى خواهند در اين سرزمين نزديك به ما منزل كنند، آيا اجازه شان مى دهى؟ ابراهيم فرمود: بله، هاجر به قوم جرهم اطلاع داد، آمدند و نزديك وى منزل كردند و خيمه هايشان را بر افراشتند، هاجر و اسماعيل با آنان مانوس شدند.
چون ابراهيم براي ديدار همسر و فرزندش نزد آنان آمد و ديد افراد بسياري در اطرافشان جمع اند، بسيار خوشحال شد. و بدين ترتيب، شهر «مکّه» هم پديد آمد. وقتی اسماعيل به راه افتاد، هر يک از قبيله جرهم يک يا دو گوسفند به او بخشيدند و اسماعيل و هاجر با آن ها روزگار مي-گذرانيدند.
چون اسماعيل (ع) به سنّ مردانگي رسيد، خداوند به ابراهيم (ع) دستور داد، که خانه ی کعبه را بنا کند. جبرئيل محلّ خانه را برايش خط کشيد، آن گاه اسماعيل (ع) مي رفت و از «ذي طويٰ» سنگ مي آورد و ابراهيم (ع) به کار مي گذاشت، و چون پايه هاي خانه مقداري بالا آمد، به دستور جبرئيل حجرالاسود را در محلّي که الآن هست نصب کرد. ابراهيم (ع) براي کعبه دو در گذاشت، يکي به طرف مشرق و يکي به طرف مغرب به نام «مستجار». هاجر هم عبايي که با خود داشت و در سايه ی آن زندگي مي کرد، بر در کعبه آويزان کرد.
چون ساختمان کعبه تمام شد، ابراهيم و اسماعيل (ع) مأمور شدند، که حجّ به جا آورند؛ پس روز هشتم ذي حجّه در ظرف هايي آب آماده نمودند، چون در منيٰ و عرفات آب نبود؛ از اين رو، روز هشتم را «يَومُ التَّروِيَه: روز ذخيره آب» ناميده شد. سپس جبرئيل ابراهيم و اسماعيل (ع) را به منيٰ برد و شب در آنجا ماندند و به همان ترتيب که به آدم (ع) مناسک و عبادات حج ياد داده بود، به ابراهيم (ع) هم ياد داد. و چون ابراهيم (ع) از ساختن خانه ی خدا فراغت يافت و حجّ انجام داد، به درگاه خداوند عرض کرد: پروردگارا، اين سرزمين را شهري امن گردان و مردمش را از محصولات روزي بخش، هرکس از آنان که به خدا و روز رستاخيز ايمان دارد. (بقره 2/126) (تفاسير قمي و ابوالفتوح)
چون اسماعيل (ع) بزرگ شد، با زني از قبيله جرهم ازدواج کرد. ابراهيم (ع) از ساره اجازه گرفت، که به ديدار فرزندش اسماعيل رود، او موافقت کرد، به شرط اين که از مرکب پياده نشود. ابراهيم (ع) به مکّه آمد؛ و از آنجا که هاجر از دنيا رفته بود، به خانه اسماعيل (ع) رفت.
و چون اسماعيل (ع) به شکار رفته بود، ابراهيم (ع) به زن اسماعيل (ع) گفت: وسيله پذيرايي از مهمان داري؟ گفت: هيچ ندارم. ابراهيم (ع) گفت: وقتي شوهرت برگشت، سلام مرا به او برسان و بگو: درگاه خانه ات را تغيير ده و برگشت. و چون اسماعيل (ع) به خانه آمد و بوي پدر شنيد، به همسرش گفت: کسي اينجا آمده؟ زنش با بي اعتنايي گفت: پيرمردي با اين مشخّصات اينجا آمد و از من غذا خواست، ولي چيزي به او ندادم و هنگام رفتن گفت: شوهرت را سلام برسان و بگو درگاه خانه ات را تغيير ده که مناسب نيست.
اسماعيل او را طلاق داد و زني ديگر گرفت.
چون مدّتي گذشت باز ابراهيم (ع) از ساره اجازه خواست، که به نزد فرزندش اسماعيل (ع) رود و ساره به او اجازه داد، باز مشروط بر اين که از مرکب پياده نشود. ابراهيم (ع) آمد، تا به در سراي اسماعيل (ع) رسيد و به همسرش گفت: اسماعيل کجاست؟ گفت: براي شکار رفته و إن شاءالله الآن برمي گردد، پياده شو، خدا تو را رحمت کند.
ابراهيم (ع) گفت: وسيله ی پذيرائي از مهمان داري؟ گفت: آري و مقداري گوشت و شير براي او آورد. ابراهيم در حقّ او دعا کرد، که خداوند او را برکت دهد. زن گفت: پياده شو تا سرت را بشويم، ولي ابراهيم پياده نشد، بلکه در حالي که يک پايش در رکاب اسب بود پاي ديگرش را بر روي سنگي که آنجا بود (و هم اکنون هم وجود دارد) گذاشت و زن اسماعيل سر او را شست.
و چون حضرت ابراهيم (ع) خواست برگردد، به زن اسماعيل (ع) گفت: چون شوهرت برگشت، او را سلام برسان و بگو درگاه خانه ات مستقيم است آن را تغيير نده. وقتي اسماعيل (ع) برگشت و بوي پدر شنيد، به همسرش گفت: کسي اينجا آمده؟ گفت: آري؛ پيرمردي که خوش قيافه ترين و خوشبوترين مردم بود اينجا آمد، به من چنين و چنان گفت و من سرش را شستم. اسماعيل (ع) گفت: او پدرم ابراهيم است. (مجمع)
تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان
نکات دیگر