معنای آیه
سوره «إسراء»، مكّي و 111 آيه دارد. در اين سوره از مطالب زيادي از جمله: توحيد، مخصوصاً تسبيح خدا، معراج، دلايل نبوّت، آزادي اراده و اختيار انسان، احسان به پدر و مادر و خويشان، تحريم اسراف و تبذير و بخل، فرزندكُشي، زنا، خوردن مال يتيم، كم فروشي و خلاصه نسخه كاملى است براى تكامل بشر در زمينه هاى مختلف. در این سوره چون از بني اسرائيل نیز بحث شده؛ از این رو نام دیگر سوره بنی اسرائیل است.
امام صادق (ع) فرموده: كسي كه سوره بني اسرائيل را هر شب جمعه بخواند، از دنيا نخواهد رفت، تا اين كه قائم را درك كند و از يارانش باشد. (مجمع البيان)
اين آيه در مورد «إسراء» مي فرمايد:
«منزّه است خدايي كه شبي بنده ی خويش را از مسجدالحرام به مسجدالاقصيٰ، كه حومه ی آن را بركت داديم، سير داد، تا بعضي از آيات خود را به او بنماييم. خدا شنوا و بيناست؛ و به خاطر گفتار و رفتار نيكوي پيامبر اسلام (ص) وي را برای نشان دادن پاره ای از آياتش شبانه به اين سفر بي نظير برد.
بنا بر روايات، پيامبر يك سال قبل از هجرت، پس از نماز مغرب در مسجدالحرام، از طريق مسجدالاقصىٰ به وسيله ى «بُراق به آسمانها رفت و چون بازگشت، نماز صبح را در مسجدالحرام خواند. (بحار، 18/ 389)
از آن رو مسجد بيت المقدس را مسجد الاقصى ناميده كه نسبت به محل زندگى رسول خدا (ص) و مخاطبينى كه با اويند که مکّه است از مسجد الحرام خيلى دور است.
امام صادق (ع) فرمود: شيعه ما نيست، كسي كه چهار چيز را انكار كند: معراج، سؤال و جواب در قبر، خلق جهنّم و بهشت و شفاعت. (بحار 18/31)
در تفسير فرقان آمده: شب ميلاد، شب معراج، شب بعثت، شب هجرت، شب ورود به مدينه و شب رحلت پيامبر، همه، شب دوشنبه بوده است.
معراج در قرآن و روايات متواتر آمده و آنچه مهم است، ايمان به اصل آن است و ايمان به جزئيّاتش ضرورى نيست.
در مورد معراج چند مسئله مورد اختلاف است:
1 ـ رخ دادن معراج در سال دوّم، سوّم، پنجم، ششم، دهم، يازدهم و سيزدهم.
2 ـ رخ دادن معراج در شب 17 يا 21 رمضان يا 17 ربيع الاوّل يا 27 رجب.
3 ـ يك يا دو بار رخ دادن معراج.
4 ـ روحاني يا جسماني بودن معراج.
5 ـ شعب ابي طالب يا خانه امّ هاني يا مسجدالحرام محلّ معراج بودن.
اين آيه از مسأله «اسراء» يعنى سفر شبانه پيامبر (ص) از مسجدالحرام به مسجد اقصى (بيت المقدس) سخن می گويد كه مقدمه اى براى معراج است.
«خدا شنوا و بيناست» يعنی از اين رو خدا پيامبرش را برگزيد، که به گفتار و كردار پيامبرش آگاه بود و می دانست لايق اين مقام است.
بعضى هم گفته اند: منظور از تهديد منكران اين اعجاز است كه خدا سخنانشان را مى شنود و اعمالشان را مى بيند و از توطئه آن ها آگاه است.
تعبير به «عبد» نشان مى دهد، كه اين سفر در بيدارى واقع شده و اين سير جسمانى بوده است نه روحانى.
«بارَكْنا حَوْلَهُ» یعنی مسجدالاقصى علاوه بر اين كه سرزمين مقدّسى است، اطراف آن نيز سرزمين مبارك و پر بركتى است و اين ممكن است اشاره به اين باشد، که در منطقه اى سرسبز و خرم و مملو از درختان و آب هاى جارى و آبادي ها واقع شده و ممكن است اشاره به بركات معنوى آن بوده باشد؛ زيرا اين سرزمين مقدّس در طول تاريخ كانون پيامبران بزرگ خدا و خاستگاه نور توحيد و خدا پرستى بوده است.
«علّامه طباطبايي» مي فرمايد: از آيه و روايات بر مي آيد آن جناب با روح و جسدش از مسجدالحرام تا مسجدالاقصيٰ رفته، و امّا عروجش به آسمان ها از ظاهر آيات سوره ی نجم و صريح روايات بر مي آيد با روح مقدّسش بوده؛ ولكن نه آن طوري كه قائلين به معراج روحاني معتقدند به صورت رؤياي صادقانه بوده باشد؛ چه اگر صرف رؤيا مي بود، ديگر جا نداشت آيات قرآني اين قدر در باره ی آن قدرت نمايي كند و در مقام اثبات كرامت در باره ی آن جناب بر آيد.
همچنين ديگر جا نداشت قريش وقتي كه آن جناب قصّه را برايشان نقل كرده، آن را به شدّت انكار نمايند و نيز مشاهداتي كه آن جناب در بين راه ديده و نقل فرموده با رؤيا بودن معراج نمي سازد... بلكه مقصود از روحاني بودن آن اين است كه روح مقدَس آن جناب به ماوراي اين عالم مادّي يعني آنجايي كه ملائكه مقرّبين منزل دارند و اعمال بندگان بدان جا منتهي و اقدار از آنجا صادر مي شود عروج نموده و آن آيات كبراي پروردگارش را مشاهده و حقايق اشياء و نتايج اعمال برايش مجسَم شده، ارواح انبياي عظام را و ملائكة كرام را ديده و با آنان صحبت نموده و آيات الهيّه اي ديده، كه جز با عبارات عرش، حُجُب و سرادقات تعبير از آنها ممكن نبوده است. (الميزان)
معراج، مقدّس ترين سفر در طول تاريخ است، مسافرش پيامبر اسلام (ص)، محلّ حرکتش مسجدالحرام، گذرگاهش مسجد الاقصىٰ، ميزبانش خدا، هدف آن ديدن آيات الاهى، سوغاتى اش اخبار آسمانها و ملكوت و بالا بردن سطح فهم بشر بوده است.
عبوديّت مقدّمه پرواز به سوی خداست و عروج بى خروج از صفات رذيله، ممكن نيست. مسجد، بهترين سكّوى پرواز معنوى مؤمن است.
جريان معراج: رسول خدا (ص) فرموده: در حجر خوابيده بودم، كه جبرئيل با پايش به من زد. من نشستم؛ ولي كسي را نيافتم. پس دوباره دراز كشيدم، بار ديگر به من زد و من باز نشستم؛ ولي باز چيزي نيافتم؛ از اين رو، باز دراز كشيدم. چون بار سوّم به من زد و نشستم، بازويم را گرفت و با هم به مسجد رفتيم.
ميكائيل و اسرافيل براق را آوردند، كه بين استر و الاغ بود و روي ران هايش دو بال و صورتي چون انسان و دمي چون دم گاو و يالي چون يال اسب و پاهايي چون پاي شتر داشت و هر گامش به اندازه ی چشم اندازش بود.
چون براق چموشي كرد، جبرئيل لطمه اي به او زد و گفت: آرام باش اي براق، قبل از اين پيامبري سوار تو نشده و بعد از اين هم كسي سوار تو نمي شود. چون براق آرام شد، يكي آن را گرفت، يكي ركابش را و يكي جامه ام را به هنگام سواري مرتّب كرد و چون بر آن سوار شدم حركت كرد؛ در حالي كه جبرئيل همراهم بود و آيات خدايي را به من نشان مي داد.
در بين راه كسي از طرف راست مرا صدا كرد، ولي من به او توجّه ننمودم. آن گاه كسي مرا از جانب چپ صدا زد، كه پاسخ او را هم ندادم. سپس زني با آستين هاي لخت و آراسته به انواع زينت ها جلو من آمد و به من گفت: اي محمّد، به من نگاه كن، تا با تو سخن گويم؛ ولي من به او هم توجّه ننمودم. و آن گاه صداي وحشتناكي شنيدم.
جبرئيل مرا در مدينه و طور سينا و بيت اللّحم فرود آورد و در آن جاها نماز گزاردم. و چون با جبرئيل وارد مسجدالأقصي شدم، جبرئيل براق را به حلقه اي بست، كه انبيا مركب هاي خود را آنجا مي بستند و در آنجا ابراهيم و موسيٰ و عيسيٰ و همه انبيا (ع) را ديدم، كه براي من جمع شده اند.
چون نماز برپا شد، من ترديد نداشتم، كه جبرئيل جلو خواهد ايستاد؛ ولي چون براي نماز صف كشيدند، جبرئيل بازوي مرا گرفت و مرا مقدّم داشت و به امامت من نماز گزارديم و افتخاري هم نيست.
پس خزانه دار سه ظرف براي من آورد: يكي پر از آب، يكي پر از شراب و يكي پر از شير؛ شنيدم كه گوينده اي مي گويد:
اگر آب را برگيرد خودش و امّتش غرق مي شوند و اگر شراب را برگيرد خودش و امّتش گمراه مي شوند و اگر شير را برگيرد خودش و امّتش هدايت مي شوند. من شير را گرفتم و از آن نوشيدم؛ پس جبرئيل گفت: تو و امّتت هدايت مي شويد.
آن گاه جبرئيل به من گفت: اي محمّد، آن كه از طرف راست تو را صدا زد منادي يهود بود، اگر پاسخش مي دادي، امّتت يهودي مي شدند؛
و آن كه از طرف چپ تو را صدا زد، منادي نصارا بود و اگر پاسخش مي دادي، امّتت نصراني مي شدند
و آن زن مكشوفه، كه جلوت آمد دنيا بود، اگر به او توجّه مي كردي، امّتت دنيا را بر آخرت ترجيح مي دادند
و آن صداي وحشتناك كه شنيدي صخره اي بود كه بر دهانه جهنّم بود و هفتاد سال پيش به جهنّم انداخته شده بود و حالا در ته جهنّم افتاد.
آن گاه جبرئيل نردبان بسيار بزرگي آورد و من با آن صعود كردم. چون به آسمان دنيا رسيدم، پيرمردي ديدم كه زير درختي نشسته و اطرافش بچّه هايي هستند. جبرئيل به من گفت: اين پدرت آدم (ع) است. چون ببيند كسي از ذرَيه اش وارد بهشت شود خوشحال گردد؛ و چون ببيند كسي از ذرّيّه اش وارد جهنّم گردد محزون شود و مي گريد.
وقتي وارد آسمان دنيا شدم، با هيچ فرشته اي برخورد نكردم، مگر اين كه او را خندان ديدم و به من خوش آمد گفت، تا به فرشته اي برخورد كردم، كه مخلوقي بزرگ تر از آن نديده بودم، چهره اي زشت و ظاهري غضبناك داشت و مثل ديگران به من خوش آمد گفت ولي نخنديد؛ پس از جبرئيل پرسيدم: اين كيست كه من از او وحشت دارم؟ گفت: رواست كه از او وحشت كني، همه ی ما از او وحشت مي كنيم، اين مالك دوزخ است، هرگز نخنديده و از روزي كه خدا او را آفريده است، پيوسته غضبش بر دشمنان خدا و گنهكاران افزوده شود.
آن گاه از جبرئيل خواستم كه به او بگويد جهنّم را به من نشان دهد. جبرئيل به او گفت: اي مالك، جهنّم را به ما نشان ده، مالك پرده ی جهنّم را برداشت و دري از آن را گشود، لهيبي از آن برخاست، كه فضا را فرا گرفت و من گمان كردم، كه مرا خواهد گرفت؛ از اين رو به جبرئيل گفتم: به او بگو سرپوش را بگذارد.
سپس فرشته اي ديدم، كه صفحه اي از نور در دست داشت و سطوري بر آن نگاشته شده بود و او بدون توجّه به چپ و راست با حالتي حزين به آن لوح مي نگريست. پس گفتم: اي جبرئيل، اين كيست؟ گفت: اين ملك الموت است، كه پيوسته در حال قبض ارواح است. ملك الموت پس از سلام و خوش آمد گويي به من گفت: تمام دنيا نزد من همچون سكّه اي در دست مردي است، هر گونه بخواهد آن را مي گرداند. خانه اي نيست، مگر اين كه من هر روز پنج بار بدان سر نكشم؛ و چون بر مرده اي گريند، گويم: بر خود گرييد. گفتم: واقعاً مرگ مصيبت بزرگي است. جبرئيل گفت: مصيبت هاي بعد از مرگ سخت تر است.
آن گاه گروهي را ديدم كه سرشان را به سنگ مي زنند. گفتم اي جبرئيل اينان كيانند؟ گفت: اين ها كساني هستند، كه مي خوابند و نماز عشاء نمي خوانند. سپس گروهي را ديدم، كه آتش در دهانشان مي ريزند و از زيرشان بيرون مي آيد، گفتم: اي جبرئيل، اينان كيانند؟ گفت: اين ها اموال يتيمان را از روي ظلم مي خوردند.
سپس گروهي را ديدم كه از بزرگي شكم نمي توانستند برخيزند، گفتم: اي جبرئيل، اينان كيانند؟ گفت: اينان ربا خوارانند.
پس از آن زناني را ديدم، كه با پستان آويزانند، گفتم: اي جبرئيل، اينان كيانند؟ گفت: اينان اموال شوهرانشان را به فرزندان غير آن ها (كه از زنا هستند) به ارث مي دهند.
(بحارالأنوار 18/311 تا 382) (سيره ابن هشام 2/38) (كامل ابن اثير 2/51) (البدايه والنهايه ابن كثير 3/108) (دلائل النّبوّة بيهقي 2/82) (الميزان)
رسول خدا (ص) فرموده: آن گاه به آسمان دوّم رفتم و آنجا پسرخاله ها عيسيٰ و يحييٰ (ع) را ديدم، كه به من سلام و تهنيت گفتند؛
و از آنجا به آسمان سوّم رفتم و در آنجا مرد زيبايي ديدم كه جبرئيل به من گفت: اين برادرت يوسف (ع) است كه من به او سلام كردم و او مرا پاسخ داد و به من تهنيت گفت؛
و از آنجا به آسمان چهارم رفتم و در آنجا إدريس را ديدم كه به او سلام كردم و او مرا پاسخ داد و براي من آمرزش خواست؛
و از آنجا به آسمان پنجم رفتم و در آنجا هارون (ع) را ديدم كه به او سلام كردم و او مرا پاسخ داد؛
و از آنجا به آسمان ششم رفتم و در آنجا موسي (ع) را با خلق كثيري ديدم، به او سلام كردم و او مرا پاسخ داد و آن گاه گريه كرد. گفتم: اي جبرئيل، چرا گريه مي كند؟ گفت: مي گويد: بني اسرائيل مي پندارند من گرامي ترين فرزند آدمم؛ در حالي كه اين مرد گرامي ترين آدميان است
و از آنجا به آسمان هفتم رفتم و درآنجا ابراهيم (ع) را ديدم، كه به او سلام كردم و او مرا پاسخ داد و به من تهنيت گفت؛ و در هر آسمان مخلوقات و فرشتگان زيادي بودند. (بحار 18/ 325) (كامل ابن اثير 2/53) (سيره ابن هشام 2/48) (بدايه ابن كثير 3/114) (صحيح بخاري ح 3674)
تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان
نکات دیگر
اميرالمؤمنين (ع) فرموده: من و فاطمه (س) نزد رسول خدا (ص) رفتيم، ديدم كه به سختي مي گريد. عرض كردم: پدر و مادرم فدايت چه چيز تو را مي گرياند؟ فرمود: در شب إسراء كه به آسمان رفتم، زناني از امّتم را ديدم كه در عذاب شديدند، براي آن ها گريه مي كنم.
زني با مويش آويزان ديدم كه مغز سرش مي جوشيد، چون موي سر خود را از نامحرم نمي پوشانيد؛ و زني ديدم كه با زبانش آويزان بود؛ چون شوهرش را مي آزرد؛ و زني ديدم كه با پستان هايش آويزان بود؛ چون در بستر از شوهر خود اطاعت نمي كرد؛
و زني ديدم كه گوشت تنش را مي خورد و آتش از زيرش فروزان بود، چون خود را براي نامحرم زينت مي كرد؛ و زني ديدم كه پاهايش به دست هايش بسته شده بود و مارها و عقرب ها بر او مسلَط بودند، چون به طهارت بدن و لباس خود اهمّيّت نمي داد و براي جنابت و حيض غسل نمي كرد و نظافت نمي نمود و نماز را سبك مي شمرد؛
و زني ديدم كه كر و كور و گنگ بود و در تابوتي از آتش بود و مغز سرش از بينيش خارج مي شد و بدنش را خوره و پيسي گرفته بود، چون از زنا بچّه دار شده بود و آن را به شوهرش نسبت مي داد؛
و زني ديدم كه با پاهايش در تنوري آويزان بود، چون بدون اجازه ی شوهرش از خانه بيرون مي رفت؛ و زني را ديدم که گوشت هاي بدنش را از پائين به بالا با قيچي آتشين مي بريدند، چون خود را در معرض مردان قرار مي داد؛
و زني ديدم كه دست و صورتش در حال سوختن بود و امعاء خود را مي خورد، چون وسائل زنا براي ديگران فراهم مي كرد؛ و زني ديدم كه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ بود و به هزاران گونه عذاب گرفتار بود، چون سخن چين و دروغگو بود؛
و زني ديدم كه به صورت سگ بود و آتش از زيرش وارد بدنش مي شد و از دهانش بيرون مي آمد و فرشتگان سر و بدنش را با گرزهاي آتشين مي كوبيدند، چون نوازنده و خواننده بود.
آن گاه رسول خدا (ص) فرمود: واي به حال زني، كه شوهرش را به خشم آورد و خوش به حال زني كه شوهرش از او راضي باشد.» (بحار 18/ 252)
رسول خدا (ص) فرموده: شب إسراء چون به آسمان پنجم رسيدم، به صورت علي بن ابي طالب (ع) نظرم افتاد، به جبرئيل گفتم: اين صورت چرا اينجاست؟ جبرئيل گفت: ملائكه شوق ديدار علي (ع) را داشتند؛ پس به خداوند عرض كردند: پروردگارا، بني آدم صبح و شام از ديدار علي بن ابي طالب (ع) دوست محمّد (ص) و خليفه و وصيّ و امينش متمتّع مي شوند؛ پس ما را هم آن اندازه كه اهل دنيا متمتّع مي شوند، متمتّع فرما.
پس خداوند براي آنان صورت علي (ع) را از نور مقدّس خودش آفريد. از اين رو، صورت علي (ع) شب و روز پيش رويشان است و صبح و شام به او نظر مي افكنند. (بحارالانوار 18/304)
بنا به نقل هايي از اهل سنّت پيامبر اکرم (ص) فرموده: كَما عُرِجَ بي رَاَيتُ عَليٰٰ ساقِ العَرشِ مَكتوباً لااِلهَ اِلَّا اللهُ؛ مَحَمَّدٌ رَسولُ اللهِ اَيَّدتُهُ بِعَلِيّ. (تاريخ بغداد 11/173، درّمنثور سيوطي ذيل آيه إسراء، ذخائرالعقبي ص 29،حليه ابونعيم 3/ 26 به نقل از فضائل خسمه فيروزآبادي 1/214)
امام باقر (ع) فرموده: رسول خدا (ص) در معراج صورت علي را ديد، پس بدو وحي شد كه فاطمه (س)را بدو ترويج كند و او را ولي قرار دهد. (بحار 18 /302)
رسول خدا (ص) فرمود: شب إسراء، كه من به آسمان رفتم، خداي عزّ و جلّ به من وحي كرد، كه از پيامبران قبل از خودت بپرس، كه به چه چيزي مبعوث شده ايد؟
گفتند: بر نبوّت تو و ولايت علي بن ابي طالب (ع) و ائمّه ی از شما.
آن گاه خداوند به من وحي فرمود كه به جانب راست عرش توجّه كن. و چون توجّه نمودم، ديدم كه علي و حسن و حسين و علي بن الحسين و محمّد بن علي و جعفر بن محمّد و موسي بن جعفر و علي بن موسيٰ و محمّد بن علي و علي بن محمّد والحسن بن علي و المهدي (ع) در هاله اي از نور نماز مي گزارند؛ آن گاه پروردگار به من گفت: اينان حجّت ها و اولياء من هستند و اين (مهدي) انتقام گيرنده از دشمنان من است. (بحارالأنوار 18 / 297)
با توجّه به اين كه به اتّفاق همه محقّقين هيچ كس الآن در جهنّم و بهشت نيست، بلكه مردگان تا روز قيامت در عالم قبر و برزخ اند؛ معلوم مي شود، كه پيامبر اسلام (ص) در معراج صورت و ليست جهنّميان و بهشتيان را مشاهده فرموده است. (الميزان و مجمع البيان)
عايشه چون ديد پيامبر (ص) زياد فاطمه (س) را مي بوسد، آن حضرت را مورد عتاب قرار داد و از او علّت را پرسيد، پيامبر (ص) فرمود: چون در إسراء به آسمان رفتم و داخل بهشت شدم، سيبي براي من از بهشت آوردند و آن را خوردم كه نطفه اي در صُلب من شد و چون با خديجه نزديكي نمودم به فاطمه (س) حامله شد. پس هر وقت فاطمه را مي بوسم، بوي بهشت را از او استشمام مي كنم. (بحار 18/351) تاريخ بغداد، 5/87) (ذخائر العقبيٰ ص 36) (ميزان الاعتدال 2/297) (مستدرك حاكم 3/15) (مجمع(الزّوائد 9/209)
امام صادق (ع) فرموده: چون رسول خدا (ص) را به معراج بردند، جبرئيل او را به جايي رسانيد و خود با آن حضرت نرفت. رسول خدا (ص) فرمود: اي جبرئيل، در چنين حالي مرا تنها مي گذاري؟ گفت: برو، به خدا سوگند، در جايي قدم نهاده اي، كه هيچ بشري بدانجا نرسيده و در آن گام ننهاده است. (كافي، باب مولد نبي، ح 12)
پيامبر (ص) از آسمان هفتم هم گذشت و وارد اعليٰ عليين شد و در آنجا عرش و سدرة المنتهيٰ را مشاهده كرد و صداي پروردگارش را شنيد. (بحار 18/328)
البته نبايد پنداشت، كه خداوند در آسمان هاست و مثلاً بر عرش نشسته است و رسول خدا (ص) براي اين به عرش رفته است، كه خدا را ببيند. چه اين حرف مجسّمه و مشبّهه است و «سُبحانهُ وَ تَعاليٰ عَمّا يَقولونَ عُلُوّاً كَبيراً: او منزّه است و از آنچه مي گويند بسي والاتر است.» (إسراء 17/43).
بلكه همان طوري كه بالصّراحه در آيات إسراء و معراج هست، رسول خدا (ص) به إسراء و معراج رفت، تا ملكوت آسمان ها و زمين را بنگرد؛ و بنا به تصريح روايات بهشت و دوزخ و بهشتيان و دوزخيان را ببيند و با ارواح انبياء و فرشتگان الاهي ملاقات نمايد و مطالبي بياموزد و به قول قرآن كريم: «فَاَوحيٰ اِليٰ عَبدِهِ ما اَوحيٰ: آن گاه به بنده اش آنچه را بايد وحي كند، وحي كرد.» (نجم 53/10)
ثابت بن دينار گفته: از امام سجّاد (ع) پرسيدم: آيا خدا به مكاني وصف مي شود؟ فرمود: «تَعالَي اللهُ عَن ذالِكَ: خدا برتر از آن است (كه به مكاني وصف شود).
عرض كردم: پس چرا وقتي خواست پيامبرش را به خود نزديك كند، او را به آسمان ها برد، مگر خدا در آسمان هاست؟ فرمود: نه، براي اين بود كه مي خواست ملكوت و واقعيّت آسمان ها و آنچه در آنهاست از عجائب صنع و بدايع خلقش را به او نشان دهد.
پرسيدم: پس اين كه خداي تعاليٰ مي فرمايد: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلّيٰ؛ فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدنيٰ: سپس نزديك آمد و نزديك تر شد، تا [فاصله اش] به قدر دو كمان يا نزديك تر شد.» (نجم 53/9 و 8) رسول خدا (ص) به كجا نزديك شد؟ فرمود: رسول خدا (ص) به حجاب هاي نوري نزديك شد و در آنجا ملكوت زمين را نگريست، تا آنجا كه پنداشت نزديكي هاي زمين است و بيش از دو تيرانداز و يا كمتر فاصله نمانده است. (بحارالأنوار 18/347)
طبرسي در مورد «ماكَذَبَ الفُؤادُ مارَأَيٰ» (نجم 53/11) گويد: يعني تكذيب نكرده قلب محمّد (ص) آنچه را كه با چشمش ديده و ابن عبّاس گفته: محمّد (ص) پروردگارش را با قلبش ديد و علي (ع) فرموده يعني علمي يقيني به آنچه از آيات روشن ديد و از ابن عاليه نقل شده: از پيامبر (ص) سؤال شد: آيا پروردگارت را در شب معراج ديدي؟ فرمود: فقط نهري ديدم و وراي نهر حجابي و وراي حجاب نوري. (بحار 18/288)
مسلم هم از نويسندگان صحّاح اهل سنّت از ابوذر نقل كرده كه گفته است: به پيامبر (ص) عرض كردم: اي رسول خدا، آيا پروردگار خويش را ديدي؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: فقط نوري ديدم. (البدايه ابن كثير 3/111)
به نقل عايشه مسروق به او گفت: اي امّ المؤمنين، آيا محمّد پروردگارش را ديد؟ گفت: هر كس به تو گفته محمّد پروردگارش را ديده است دروغ گفته است. آن گاه اين آيه را تلاوت كرد: «لاتُدرِكُهُ الاَبصارُ، وَ هُوَ يُدرِكُ الاَبصارَ؛ وَ هُوَ ٱللَّطِيفُ الخَبيرُ: چشم ها او را نمي بينند و اوست كه ديدگان را در مي يابد.» (انعام 6/103) (صحيح مسلم 3/7)
«امّ هاني» دختر ابوطالب و خواهر علي (ع) گفته است: رسول خدا (ص) شب معراج خانه من بود و نماز عشاء را خواند و خوابيد، ما هم با او خوابيديم، نزديكي هاي صبح ما را بيدار كرد و نماز صبح را خواند و ما هم با او نماز گزارديم. آن گاه رو به من كرد و فرمود: اي امّ هاني، چنانچه ديديد من امشب نماز عشاء را با شما در اينجا خواندم؛
سپس به بيت المقدّس رفتم و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنان چه مشاهده نموديد نماز صبح را دوباره در اينجا خواندم. من به او گفتم: اي رسول خدا، اين سخن را براي ديگران مگو، كه تو را تكذيب مي كنند و مي آزارند.
فرمود: به خدا سوگند، به آن ها نيز خواهم گفت: امّ هاني گويد: من كنيز خود را به دنبال آن حضرت فرستادم، كه ببيند كارش با مردم به كجا مي كشد؟ كنيز برگشت و گفت: وقتي پيامبر (ص) داستان را براي مردم بيان كرد، آن ها گفتند: نشانه صدقت چيست؟
فرمود: نشانه اش اين است كه كاروان بني فلان را در وادي فلان و فلان ديدم و شترانشان از صداي حركت براق رم كرد، يكي از آن ها فرار كرد و من جاي آن را به آن ها نشان دادم و هنگام بازگشت نيز در منزل «ضجنان» به فلان كاروان برخورد نمودم، كه همه در خواب بودند و ظرف آبي داشتند و من آن را نوشيدم و دوباره سرپوشش را همچنان كه بود نهادم؛
و نشانه ی ديگر اين كه كاروان مزبور هم اكنون از درّه ی تنعيم وارد مكّه خواهد شد و پيشاپيش آن ها شتري خاكستري رنگ است و دو لنگه بار روي آن شتر است؛ كه يك لنگه آن سياه مي باشد و ديگري با رنگ هاي مختلف؛ و چون مردم اين سخنان پيامبر (ص) را شنيدند به طرف درّه تنعيم رفته و كاروان را با همان نشاني ها كه آن حضرت فرموده بود يافتند، و چون آن كاروان هم وارد مكّه شد و داستان رم كردن شتران و گم شدن آن شتر و خورده شدن ظرف آب را از آن ها پرسيدند همه را تصديق كردند؛
و چون صدق گفتار آن حضرت معلوم شد و راهي براي تكذيب او نماند گفتند: اين هم سحري ديگر از محمّد است.» (بحار 18/309) (سيره ابن هشام 2/43) (البدايه و النهاية ابن كثير 3/108) (طبقات ابن سعد 1/214) (دلائل النبوة بيهقي 2/84)
چون پيامبر اکرم (ص) خبر معراجش را براي قريش بيان فرمود، به دستور ابوجهل به او گفتند: در اين جمع اشخاص زيادي بيت المقدّس را ديده اند، بيت المقدّس چند ستون داشت و قنديل ها و محراب هايش چگونه بود؟
جبرئيل در دم نازل شد و صورت بيت المقدّس را در برابر آن حضرت (ص) مجسّم نمود و آن حضرت هر چه كه آنان پرسيدند پاسخ گفت. (بحارالانوار 18 /336) و (كامل ابن اثير 2/56)
در شب إسراء چون ابوطالب (ع) رسول خدا (ص) را نيافت؛ با شمشير كشيده پيوسته به دنبال آن حضرت مي گشت، تا اين كه صبحگاه او را بر در خانه ی امّ هاني يافت، پس با بني هاشم به مسجد رفت و نزد حجرالأسود شمشيرش را كشيد و دستور داد بني هاشم هم شمشيرهاي خود را بكشند.
آن گاه رو به قريش كرد و گفت: هر گاه محمّد را نمي يافتم يكي از شما را باقي نمي گذاشتم. پس قريش آن را بزرگ شمردند و در نظرشان بزرگ آمد. (بحار 18/383 ) (طبقات ابن سعد 2/214)
وقتي پيامبر اکرم (ص) خواست از معراج برگردد، به جبرئيل فرمود: حاجتي داري؟ جبرئيل گفت: حاجتم اين است كه از خدا و من به خديجه سلام برساني. (بحار 18/ 385)
تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان