معنای آیه
بينا شدن يعقوب پير، ولوله اى در كنعان انداخت، خانوادهاى كه سال ها لباس غم و اندوه بر تن داشتند، غرق در سرور و شادى شد. بنا به توصيه يوسف، برادرانش به سرعت اموال خود را بر مركب ها نهادند و به جانب مصر روانه شدند؛
و يعقوب در حالي كه لبانش به شكر خداوند مشغول بود، وارد مصر شد. چون برادران و پدر و مادر يوسف، بر وي كه براي استقبالشان بيرون شهر آمده بود، وارد شدند، پدر و نامادريش را که خاله اش بود در آغوش گرفت و گفت: وارد مصر شويد، كه به خواست خدا در امن و امنيّت خواهيد بود.
يوسف در جمله: «اُدخُلوا مِصرَ اِن شاءَاللهُ آمِنينَ» هم به پدر و مادرش امنيّت داده، هم رعايت روش پادشاهان را كه حكم صادر مي كنند نموده و هم اين كه اين حكم را مقيّد به مشيّت خداي سبحان كرده، تا بفهماند مشيّت بنده وقتي اثر مي كند، كه با مشيّت الاهي موافق باشد و اين خود مقتضاي توحيد خالص است. (الميزان)
يعقوب از يوسف خواست تا ماجراى خود را بازگو كند. وقتى يوسف شروع به گفتن كرد كه برادران مرا لب چاه برده و با تهديد پيراهنم را كندند، يعقوب بى هوش شد. چون به هوش آمد، درخواست كرد كه ادامه دهد، ولى يوسف گفت: «پدر تو را به حقّ ابراهيم، اسماعيل و اسحاق مرا از نقل داستان معاف كن.» يعقوب نیز پذيرفت. (مجمع)
تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان
نکات دیگر