معنای آیه
بالاخره بعد از اين كه يعقوب مدّت ها در فراق عزيزانش بود، يك روز منادي ندا درداد، كه كاروان از مصر برگشت. فرزندان يعقوب برخلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند.
قبل از همه حامل پيراهن يوسف نزد يعقوب پير رفت و پيراهن را بر صورتش افكند. بوی يوسف که به يعقوب خورد، در يك لحظه احساس كرد چشمش روشن شد و همه جا را مى بيند و گفت: به شما نگفته بودم، كه من از الطاف خدا چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد؟
بنابراين افراد عادّى نبايد اولياى خدا را با خود بسنجند.
امام على (ع) مى فرمايد: «اَلنّاسُ اَعداءُ ماجَهِلوا: مردم دشمن چيزی اند که نمی دانند». (نهج البلاغه، حكمت 172)
تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان
نکات دیگر