معنای آیه
اگر پيامبر را در جهاد براي پيشرفت دينش ياري نكنيد، خدا خودش او را ياري خواهد كرد؛ چنان كه وقتي كافران وي را كه دوّمي آن دو در غار ثور بود، از مكّه بيرون كردند؛ يعني جز ابوبكر همراه او نبود؛ و ترس و وحشت بر همسفر پيامبر مستولي بود و پيامبر او را دلداري مي داد و به او مي گفت: غم مخور، خدا با ماست. در اين هنگام خدا آرامش خود را بر پيامبرش نازل كرد و با لشكرهايي كه شما آن ها را نمي ديديد، او را ياري كرد و گفتار و هدف كافران را كه مي خواستند او را بكشند پايين قرار داده و سخن خدا را بالا قرار داد؛ يعني كفّار موفّق به انجام تصميماتشان نشدند، بلكه اين سخن و خواست خدا مبني بر شكست توطئه هاي دشمن و نجات پيامبرش بود، كه بر كرسي نشست؛ چون خدا قادر و حكيم است، با قدرت تمام، همه اراده هاي حكيمانه اش را به منصه ی ظهور مي رساند.
در جمله: «اِذا اَخرَجَهُ الَّذين کَفَروا ثانیُ الثنَينِ اِذ هُما فی الغارِ اِذ يَقولُ لِصاحِبِِه لاتَحزَن» سه بار کلمه «اِذ» ذکر شده؛ چون داستان غار سه مرحله دارد: طليعه ورود به غار، استقرار در غار، احساس خطر و دعوت به آرامش داشته، که هر سه نيازمند نصرت الاهی بودند و خدای تعالیٰ در هر سه مقطع پيامبرش را ياری فرمود.
پس از آن كه پيامبر (ص) با ابوبكر چند شبانروز در غار ماند و كفّار از يافتنش مأيوس شدند، علي (ص) سه شتر از شترهاي بحرين خريد و مردي به نام «اريقط» براي راهنما اجير نمود و پس از آن كه پاسي از شب گذشت، شتران و راهنما را به دم غار برد و پيامبر (ص) و ابوبكر به همراه راهنما به طرف مدينه حركت كردند.
داستان يار غار: در اين که در ليلة المبيت علي (ع) در بستر پيامبر (ص) خوابيد، تا مشركين متوجّه غيبت آن حضرت نشوند و ابوبكر در غار همراه پيامبر (ص) بوده، ترديدي نيست. بعضي براي «صاحب غار» بودن ابوبكر خيلي فضيلت قائل اند؛ ولي:
1 ـ «صاحب» دليل بر فضيلت نيست؛ چه در آيه 37 كهف آمده: «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَكَفَرتَ بِالَّذي خَلَقَكَ مِن تُرابٍ: رفيقش به او گفت: آيا به خدايي كه تو را از خاك آفريد كافر شدي؟
2 ـ بعضي اصرار دارند، به عنوان اين كه پيامبر (ص) به سكينه نياز ندارد، ضمير «عليه» در جمله: «فَاَنزَلَ اللهُ سَكينَتَهُ عَلَيهِ» را به ابوبكر برگردانند؛ در حالي كه همه ضميرهاي: «ألَّاتَنصُروهُ» و «نَصَرَهُ» و «اَخرَجَهُ» و «لِصاحِبِهِ» و «اَيَّدَهُ» به پيامبر (ص) بر مي گردند؛ بنابراين، چگونه مي شود يك ضمير بدون قرينه اي، به ابوبكر برگردد؟
3 ـ اين كه گفته اند: نزول سكينه به ابوبكر بر مي گردد؛ چون پيامبر (ص) به سكينه نياز نداشته، درست نيست؛ زيرا در قرآن كريم چندين بار تصريح شده كه خدا سكينه اش را به پيامبرش نازل كرده است؛ از جمله در جريان جنگ حنين در آيه 26 همين سوره و نيز در آيه 26 سوره فتح فرموده: «فَاَنزَلَ اللهُ سَكينَتَهُ عَليٰ رَسولِهِ وَ عَلَي المُؤمِنينَ: خدا سكينه و آرامش خود را بر پيامبرش و بر مؤمنين نازل كرد». حتّیٰ اگر ابوبکر را از مؤمنين می دانست می فرمود: فَاَنزَلَ اللهُ سَكينَتَهُ عَليٰ رَسولِهِ وَ عَليٰ صاحِبِه».
4 ـ حتّیٰ بعضي گفته اند: جمله ی «اَيَّدَهُ بِجُنودٍ لَم تَرَوها» به ابوبكر بر مي گردد؛ در حالي كه تمام بحث بر ياري پيامبر (ص) دور مي زند، كه خدا در شرايط حسّاس او را ياري كرده است؛ بنابراين، چگونه مي شود، كسي را كه تمام بحث بر محور ياري او دور مي زند، رها ساخته و به سراغ كسي رود كه به عنوان تبعي از او بحث شده است؟
5 ـ لاتَحزَن نهي است و معلوم مي دارد حزن ابوبكر درست نبوده است.
6 ـ جمله : «اِنَّ اللهَ مَعَنا» در وقتي بوده، كه ابوبكر همراه و همسفر پيامبر بوده است؛ و اگر انسان يك بار كار نيكي انجام داد، دليل بر اين نمي شود كه تا پايان عمر بر صراط مستقيم بوده است؛ بايد ديد موضع گيري هاي افراد در برابر وصيّت پيامبر (ص) در غدير خم و بيعت با حضرت علي (ع) به كجا انجاميد؟ و با دختر آن حضرت چگونه رفتار كردند؟
7 ـ اصولاً اين آيه مي خواهد بيان كند، كه خداوند پيامبرش را تنها نخواهد گذاشت؛ بلكه نصرت خود را در هر حال شامل او مي گرداند، به شهادت اين كه در آن وقتي كه خواستند او را بكشند، ياريش فرمود. بنابراين، معني ندارد، كه وقتي در ذيل آيه گفت و گو از نصرت غير پيغمبر را به ميان آورد و بفرمايد: خداوند نصرتش را بر آن غير نازل فرمود و او را با لشكرياني كه نمي ديديد، تأييد نمود.
ابن عبّاس گفته: رسول خدا (ص) شبانه از خانه بيرون آمد و ابوبكر چون او را ديد دنبالش به راه افتاد، صداى پایش که به گوش پیامبر (ص) رسيد ترسيد مبادا يكى از دشمنان باشد. وقتى ابوبكر اين معنا را احساس كرد شروع كرد به سرفه كردن. رسول خدا (ص) صداى او را شناخت و ايستاد تا او برسد، ابوبكر همچنان به دنبال آن جناب بود تا به غار رسيدند. پس از ورود ايشان عنكبوت ها به در آن غار تار تنيدند. (درّ منثور)
صبحگاهان قريش به اتّفاق مردی رد شناس به جست و جوى آن حضرت برخاستند و او جاى پاى آن حضرت را از در منزلش گرفته هم چنان پيش رفت تا به غار رسيد و گفت: مرد مورد نظر شما از اينجا تجاوز نكرده است. در اين هنگام ابوبكر در اندوه شد، رسول خدا (ص) فرمود: محزون مباش كه خدا با ماست. در آنجا يكى از قریش به ديگرى گفت: اين تار عنكبوتى كه من مى بينم آن قدر كهنه است كه گويا قبل از تولّد محمّد در اينجا تنيده شده. رسول خدا (ص) و ابوبكر سه روز تمام در غار بودند و تنها على بن ابى طالب و عامر بن فهيره با ايشان ارتباط داشتند. عامر برايشان غذا مى آورد و على (ع) تجهيزات سفر را فراهم مى نمود. على (ع) سه شتر از شتران بحرين خريدارى نمود و مردى راهنما براى آنان اجير كرد. پس از آن كه پاسى از شب سوّم گذشت على (ع) شتران و راهنما را بياورد. رسول خدا (ص) و ابوبكر هر يك بر مركب خويش سوار شده به طرف مدينه رهسپار شدند.
سراقه به قصد كشتن رسول خدا (ص) از مكّه به طرف مدینه حرکت كرد و چون به آن حضرت نزديك شد به طور ناگهانى چهار پاى اسبش تا شكم به زمين فرو رفت. سراقه بسيار تعجب كرد و فهميد كه اين قضيه يك امر آسمانى است؛ از این رو فرياد زد: اى محمّد! از پروردگارت بخواه اسب مرا رها كند و من ذمّه خدا را به گردن مى گيرم كه احدى را به راهى كه در پيش گرفته اى راهنمايى نكنم و نگويم كه من محمّد را كجا ديده ام. رسول خدا (ص) دعا كرد و اسبش چنان به آسانى رها شد كه گويى پاهايش را با يك گره جوزى بسته بودند.
انصار از بيرون آمدن رسول خدا (ص) از مكّه خبردار شده بودند و در انتظار رسيدنش دقيقه شمارى مى كردند تا آن كه در محلّه قبا او را بديدند و چيزى نگذشت كه خبر ورودش در همه شهر پيچيد. زن و مرد خوشحال و خندان و به يكديگر بشارت گويان به استقبالش شتافتند.
( درّ منثور، مجمع البیان، تاریخ یعقوبی، سیره ابن هشام و اعلام الورىٰ ص 73)
تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان
نکات دیگر