معنای آیه
بعد از دستور جهاد با مشركين، در این آیه و دو آیه بعد که در مورد جنگ حنین است، براي دلگرم ساختن مؤمنين به ياري خداوند مي فرمايد: نبايد نگران باشيد؛ زيرا خدا در مواضع بسياري شما را ياري فرموده است؛ از جمله در جنگ حنين (ميان مکّه و طائف)، كه كثرت جمعيّتتان شما را مغرور ساخت و در نتيجه اعتمادتان به خدا قطع شد و به حول و قوّه او تكيه نكرديد، بلكه به حول و قوّت خود اعتماد نموديد و در نتیجه شکست خوردید و زمين با همه فراخي بر شما تنگ آمد؛ به طوري كه به جنگ پشت كرديد و گريختيد؛ ولي لطف و ياري خدا شامل حالتان شد، كه شكست نخوريد.
کسی که محبّت خدا را بر محبّت خود و ديگران، قدرت خدا را بر قدرت خود و ديگران و خواست خدا را بر خواست خود و ديگران مقدّم دارد، ديگر بر توانمندی خودش يا ديگران تکيه نمی کند.
متوكّل عبّاسي مريض شد و نذر كرد كه اگر شفا يافت، مال كثيري به فقرا بدهد. پس از بهبودي فقهاي دربارش نتوانستند با مدرك مال کثیر را بیان کنند؛ و چون از امام هادي (ع) پرسيدند، فرمودند: بايد هشتاد درهم بدهد، چون مواطن كثيره يعني جنگ هايي كه خدا مسلمين را ياري فرموده، هشتاد تا بوده اند. (نورالثّقلين)
جنگ حنين: بعد از فتح مكّه چون رسول خدا (ع) شنيد، كه مردم هوازن و طائف جمع شده اند، كه به مسلمين حمله كنند، با سپاه اسلام به طرف آن ها حركت فرمود. چون لشكر اسلام دوازده هزار نفر بود، كه در عربستان بي سابقه بود، بعضي گفتند: هيچ كس نمي تواند بر ما غلبه كند؛ ولي همين كه پس از نماز صبح لشكر اسلام به حركت درآمد، ناگهان هزاران نفر از پشت سنگ ها و بوته ها به آن ها حمله كردند. بر اثر اين حمله، نظم سپاه اسلام به هم خورد، به طوری که تنها یازده نفر که همه از بنی هاشم بودند، با آن حضرت باقی ماندند.
على بن ابى طالب (ع) پرچمدار و در جلو آن حضرت بود. عبّاس عموى پيغمبر زمام استر آن جناب را گرفته بود و فضل پسرش در طرف راست آن حضرت و ابوسفيان بن حارث بن عبد المطلب در طرف چپش و نوفل بن حارث و ربيعة بن حارث با نه نفر از بنى هاشم و نفر دهمى ايمن پسر امّ ايمن در پيرامون آن جناب قرار داشتند. فراريان آن چنان فرار كردند، كه وقتى از جلو رسول خدا (ص) عبور مى كردند اصلاً به آن جناب توجّهى نداشتند.
وقتى رسول خدا (ص) فرار مردم را ديد به عمويش عبّاس ـ كه صدای بلندی داشت ـ فرمود: از اين تپه بالا برو و فرياد برآور: اى گروه مهاجر و انصار، اى اصحاب سوره بقره، اى كسانى كه در زير درخت در حديبيه بيعت كرديد، به كجا مى گريزيد، رسول خدا (ص) اينجاست. چون صداى عبّاس بگوش مسلمانان ـ مخصوصاً انصار ـ رسید، گوئی جان تازه گرفتند، به تدريج برگشتند و گفتند: لبّيك لبّيك و با مشركين به كارزار پرداختند كه رسول خدا (ص) فرمود: الآن تنور جنگ گرم شد. من بدون دروغ پيغمبرم، من پسر عبد المطلبم.
چيزى نگذشت كه نصرت خدا نازل گرديد و هوازن به طور فضيحت بارى فرار كرده و مسلمانان به تعقيبشان پرداختند. مالك بن عوف رئیس هوازن هم به سرعت گريخت و خود را به درون قلعه طائف رساند و از لشكريانش نزديك صد نفر كشته شدند، و غنيمت وافرى از اموال و زنان نصيب مسلمانان گرديد.
رسول خدا (ص) دستور داد زنان و فرزندان اسير شده را به طرف جعرانه ببرند و در آنجا نگهدارى نمايند و «بديل ابن ورقاء خزاعى» را مأمور نگهدارى اموال كرد و خود به تعقيب فراريان پرداخت و قلعه طائف را براى دستگيرى مالك بن عوف محاصره كرد و بقيه آن ماه را به محاصره گذرانيد. وقتى ماه ذى قعده فرارسيد از طائف صرف نظر نمود و به جعرانه رفت و غنيمت جنگ حنين را در ميان لشكريان تقسيم كرد.
به نقل سعيد بن مسيّب مردى براى من تعريف كرد كه وقتى ما با اصحاب رسول خدا (ص) رو به رو شديم به قدر دوشيدن يك گوسفند در برابر ما تاب مقاومت نياوردند و بعد از آن كه صفوف ايشان را در هم شكستيم ايشان را به پيش مى رانديم تا رسيديم به صاحب استر ابلق، يعنى رسول خدا (ص) ، ناگهان مردان رو سفيدى را ديديم كه به ما گفتند: «شاهت الوجوه ارجعوا: زشت باد روهایتان برگرديد» و ما برگشتيم و در نتيجه همانها كه فرارى بودند برگشتند و بر ما غلبه كردند و آن عده مردان رو سفيد همانها (ملائکه) بودند. (المیزان)
زهرى مى گويد: شنيدم كه شيبة بن عثمان گفته بود من دنبال رسول خدا را داشتم و در كمين بودم كه به انتقام خون طلحة بن عثمان و عثمان بن طلحه كه در جنگ احد كشته شده بودند او را به قتل برسانم، خداى تعالىٰ رسول خود را از نيّت من خبردار كرد، پس برگشت و به من نگاهى كرد و به سينه ام زد و فرمود: به خدا پناه مى برم از تو اى شيبه. من از شنيدن اين كلام بندهاى بدنم به لرزه درآمد، آن گاه به او كه بسيار دشمنش مى داشتم نگريستم و ديدم كه از چشم و گوشم بيشتر دوستش مى دارم؛ پس عرض كردم شهادت مى دهم به اين كه تو فرستاده خدايى و خداوند تو را به آنچه كه در دل من بود خبر داد. (المیزان)
از جمله ی فراريان در جنگ حنين خلفاي نخستين بودند. بعضي از جمله نويسنده المنار براي توجيه فرار آن ها گفته اند: با يورش دشمن عدّه اي از ترسوها فرار كردند و بقيّه هم طبعاً مضطرب گشته و نيز طبق عادت و نه از روي ترس فرار كردند. و در همين تفسير المنار از صحيح بخاري نقل شده: «عمر بن خطّاب در ميان فراريان بود، كسي به او گفت: مردم چه كردند؟ گفت: قضاي الاهي بود». ولي قرآن مجيد بدون هيچ شرطي مي فرمايد: «وَ مَن يُوَلِّهِم يَومَئِذٍ دُبُرَهُ اِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ اَو مُتَحَيِّزاً اِليٰ فِئَةٍ فَقَد باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ مَأواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئسَ المَصيرُ: هر كه به دشمن پشت كند، به غضب پروردگار گرفتار شود؛ مگر كسي به منظور حمله به دشمن و يا پيوستن به گروهي از سربازان تغيير مكان دهد. (انفال 8/16)
رسول خدا (ص) غنيمت هاى جنگى را در جعرانه تقسيم كرد و در ميان آن غنائم، شش هزار زن و بچّه بودند و تعداد شتران و گوسفندان به قدرى زياد بود، كه تعداد آن ها معلوم نشده است.
ابوسعيد خدرى مى گويد: رسول خدا (ص) غنائم را تنها ميان آن عدّه از قريش و ساير اقوام عرب تقسيم كرد كه با به دست آوردن غنيمت دل هايشان متمايل به اسلام مى شد و امّا به انصار هيچ سهمى نداد، نه كم و نه زياد. پس سعد بن عباده نزد آن جناب رفت و عرض كرد: يا رسول الله، گروه انصار در اين تقسيمى كه كردى اشكالى به تو دارند؛ زيرا همه آن ها را به اهل شهر خودت و به ساير اعراب دادى و به انصار چيزى ندادى. حضرت فرمود: حرف خودت چيست؟ عرض كرد، من هم يكى از انصارم. فرمود: پس قوم خودت (انصار) را در اين محوطه جمع كن تا جواب همه را بگويم.
سعد همه انصار را جمع كرد و رسول خدا (ص) به ميان آنان تشريف برد و بعد از حمد و ثتای خداى تعالىٰ فرمود: اى گروه انصار آيا غير اين است كه من به ميان شما آمدم؛ در حالى كه همه گمراه بوديد و با آمدنم خدا هدايتتان فرمود؟ همه تهى دست بوديد خدا بى نيازتان كرد؟ همه تشنه خون يكديگر بوديد و خداوند ميان دل هايتان الفت برقرار نمود؟ گفتند: بله، يا رسول الله. فرمود: حال جواب مرا مى دهيد يا نه؟ عرض كردند، چه جوابى دهيم، همه منّتها را خدا و رسولش به گردن ما دارند. فرمود: اگر مى خواستيد جواب بدهيد مى گفتيد، تو هم وقتى به ميان ما آمدى كه اهل وطنت از وطن بيرونت كرده بودند و ما به تو منزل و ماوىٰ داديم، فقير و تهى دست بودى، با تو مواسات كرديم، ترسان از دشمن بودى ايمنت ساختيم، بى يار و ياور بودى ياريت كرديم. انصار مجدّداً به عرض رساندند همه منّتها از خدا و رسول اوست.
حضرت فرمود: شما براى خاطر پشيزى از مال دنيا كه من به وسيله آن دل هايى را رام كردم تا اسلام بياورند ناراحت شده ايد؟ و آن نعمت عظمايى كه خدا به شما قسمت كرده و به دين اسلام هدايتتان فرموده هيچ در نظر نمى گيريد؟ اى گروه انصار، آيا راضى نيستيد كه يك مشت مردم مادّى و كوته فكر، شتر و گوسفند سوغاتى ببرند و شما رسول خدا را به سلامت سوغاتى ببريد؟ به آن خدايى كه جان من در دست اوست اگر مردم همه به يك طرف بروند و انصار به طرف ديگرى بروند، من به آن طرف مى روم كه انصار مى روند و اگر مسأله هجرت نبود من خود را مردى از انصار مى خواندم. پروردگارا به انصار رحم كن و به فرزندان و فرزندزادگان انصار رحم كن.
اين بيان آن چنان در دل انصار اثر گذاشت كه همه به گريه درآمده و محاسنشان از اشك چشمانشان خيس شد. آن گاه عرض كردند: ما به خدايى خداى تعالى و به رسالت تو راضى هستيم و نسبت به اين معنا كه قسمت و سهم ما توحيد و ولايت تو شد خوشحال و مسروريم، آن گاه متفرق شدند.
انس بن مالك گفته است: رسول خدا (ص) در روز اوطاس دستور داد جارزنی جار زند: كسى دست به زن حامله دراز نكند تا بچّه اش متولّد شود و به ساير زنان نيز دست نيازد تا از يك حيض پاك شوند.
آن گاه دسته دسته مردم هوازن خود را در جعرانه به رسول خدا (ص) رسانيدند تا اسيران خود را بخرند و آزاد سازند. سخنگوى ايشان برخاست و گفت: يا رسول الله، در ميان زنان اسير، خاله ها و دايه هاى خودت وجود دارند، كه تو را در آغوش خود بزرگ كرده اند و ما اگر با يكى از دو پادشاه عرب يعنى ابن ابى شمر و يا نعمان بن منذر رو به رو شده و بر سرمان مى آمد آنچه كه در برخورد با تو بر سرمان آمده، اميد مى داشتيم بر ما ترحّم كنند و تو از هر شخص ديگرى سزاوارتر به ترحّمى.
رسول خدا (ص) پرسيد كه از اموال و اسيران كدام يك را مى خواهيد و بيشتر دوست مى داريد؟ گفت: ما را ميان اموال و اسيران مخير كردى، و معلوم است كه علاقه ما به خويشاوندانمان بيشتر است، ما با تو در باره شتران و گوسفندان گفت و گو نمى كنيم.
حضرت فرمود: از اسيران آنچه سهم بنى هاشم مى شود مال شما و امّا بقيّه را بايد با مسلمانان صحبت كنم، و واسطه شوم تا آن ها را به شما ببخشند. آن گاه خود شما نيز با ايشان صحبت كنيد و اسلام خود را اظهار نمائيد.
بعد از آن كه رسول خدا (ص) نماز ظهر را خواند، هوازني ها برخاسته و در برابر صفوف مسلمين به گفت و گو پرداختند. بعد رسول خدا (ص) فرمود: من سهم خود و بنى هاشم را به ايشان بخشيدم، حال هر كه دوست مى دارد، سهم خود را ببخشد و هر كه دوست ندارد من بهاى اسيرش را می دهم، مردم سهم خود را بدون گرفتن بها بخشيدند، مگر عدّه كمى كه درخواست فديه كردند. آن گاه شخصى را نزد مالك بن عوف فرستاد كه اگر اسلام بياورى تمامى اسيران و اموالت را به تو بر مى گردانم، و علاوه، صد شتر ماده نيز به تو مى دهم. مالك از قلعه طائف بيرون آمد و شهادتين بگفت و آن جناب اموال و اسيرانش را به علاوه صد شتر به او داد، و او را سرپرست مسلمانان قبيله خود قرار داد. (مجمع، درّ منثور و تاریخ یعقوبی)
تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان
نکات دیگر