معنای آیه
بعد از تحریک و تشویق به کارزار با مشرکین، بار ديگر امر به قتال با مشرکین را تكرار مى كند و می فرماید: با مشركين بجنگيد، تا خدا به دست شما مجازاتشان كند و خوار و زارشان سازد و شما را بر آن ها پيروز گرداند و دل هاي مؤمنين را تسلّي بخشد.
جبريّون امثال فخر رازی در تفسيرکبير کوشيده اند از جمله «قاتِلوهُم يُعَذِّبُهُمُ اللهُ بِاَيديکُِم» جبر را اثبات کنند؛ چون در آيه می فرمايد: «خدا به دست مؤمنان کافران را کشت» يعنی فعل و اثر هر دو از خداست.
این که اشعري ها رابطه علّيت و معلوليّت ميان موجودات را انكار كرده و آن را منحصر كرده اند به ميان خدا و خلق، و اين رابطه سببى كه ما ميان موجودات مى بينيم در حقيقت اسمى بيش نبوده و واقعيّتى ندارد، آنچه واقعيّت دارد اين است كه عادت خدا بر اين جريان يافته كه در هنگام وجود يافتن آن موجودى كه ما آن را به اسم سبب و علّت مى ناميم موجودى خلق كند كه ما آن را مسبّب و معلول مى پنداريم» درست نیست؛ اگر در ميان موجودات، چنين رابطه اى وجود نداشته و نسبت هر موجودى به هر موجود ديگرى يكسان باشد، انسان از كجا به لغت و معناى كلمه: «سبب و علّت» آشنا شده و از چه راهى مى تواند سببيّت خداى تعالىٰ را براى همه ی موجودات اثبات كند؟ علاوه بر اين، انسان همواره از مشاهده حوادثى انتظار حوادث ديگرى را مى برد و از مقدّماتى به نتيجه يقين پيدا مى كند، و اصولا زندگى خود را بر اساس تعليم و تربيت بنا مى كند به امید اين كه از مقدّم داشتن اين اسباب به مسبّبات آن برسد؛
حالا چه مردمى معترف به وجود صانع و آفريدگار باشند و يا نباشند، در هر حال اگر انسان به ارتكاز فطريش اصل علّيّت و معلوليّت را اذعان نمى داشت دست به هيچ يك از اين امور نمى زد، و اگر فطرت انسانيّت اصل عليّت و معلوليّت را باطل دانسته و جريان حوادث را بر سبيل اتّفاق و تصادف مى دانست نظام زندگيش به كلّى مختل مى شد؛ زيرا ديگر نمى توانست در باره ی چيزى فكرى كرده و يا عملى انجام دهد و ديگر راهى براى اثبات سببى كه ما فوق حوادث طبيعى باشد نداشت. آری، با اعتقاد به این عقیده، نه حقّانیّت قرآن اثبات خواهد شد نه اسلام نه پیامبر اسلام (ص) و نه حتّیٰ خدا.
از اين گذشته، قرآن كريم هم کارهای خوب انسان را به خودش منسوب می کند و هم کارهای بد او را و می فرماید: «من جاء بالحَسَنَةِ فَلهُ عشرُ امثالِها وَ مَن جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلایُجزیٰ اِلّا مِثلَها». (انعام 160)
این هم که مادّیّون می گویند: «افعال آدميان معلول مجموع حوادثى است كه دوشادوش افعال رخ مى دهد؛ پس انسان در كارهايش مجبور است» درست نیست؛ زیرا نسبت معلول به علّت تامّه اش جبر و ایجاب است؛ و از جمله علل افعال خود انسان و اراده اش است؛ از این رو افعال ارادى انسان براى انسان اختيارى است، یعنی هم مى تواند آنها را انجام دهد و هم مى تواند انجام ندهد، در نتيجه همه در اختيار و اراده اوست.
گفتار معتزله هم که گفته اند: «فاعل همه ی افعال اختیاری انسان خود انسان است که آن ها را انجام داده» درست نیست؛ زيرا افعال بندگان در عين این که فعل انسان هستند که فاعل مباشر آن هاست، فعل خدا هم هستند، که فاعل فاعل آن ها یعنی انسان است که او را آفريده است و اين حرف هم مستلزم اجتماع دو فاعل مستقل بر فعل واحد نيست، براى اين كه اين دو فاعل در عرض هم نيستند بلكه در طول هم قرار دارند.
گناهان و عبادات به عنوان گناه و عبادت، هم منسوب به خدا نيستند، بلکه آنچه از گناهان و عبادات منسوب به خداست اصل وجود اين دو است، و اما عنوان گناه و ثواب كه عنوان آن حركات و سكناتى است كه از انسان سر مى زند از قبيل ازدواج يا زنا و خوردن حلال و حرام، جز به خود انسان منسوب نيست، چون انسان مادّى است كه به اين حركات متحرّك مى شود و اما آن خدايى كه اين انسان متحرّك را آفريده و از جمله آثارش حركاتش است خودش به آن حركات متحرّك نيست.
تفسیر گوهر - تالیف دکتر رحمت الله قاضیان
نکات دیگر